تبليغاتX
 عشق واقعی زندگی زیبا
عشق واقعی زندگی زیبا

                               

         

 

 

 

بدونه شرح

 

 

|+| نوشته شده توسط (نیما) حیدری در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 ساعت 15:13 |


از میان تمام نواهای زمینی نوایی ,که به دورترین نقطه در اسمان راه

 

می یابد, موسیقی موزون قلب عاشق است.

 

عشق رود زندگی در جهان است.

 

میندیش که با دیدن جویباری کوچک , یا با رسیدن یه نخستین چشمه حقیر,

 

عشق را شناخته ای.

 

تا آن زمان که از میان دره های خارایین نگذری , و جویبار را گم نکنی ,

 

و مرغزار را پشت سر نگذاری  و جویبار را ببینی که هر آیینه گسترده و ژرف تر می گردد,

 

تا آنجا که کشتی ها بر پهنه آن پیش می رانند,

 

تا به فراسوی مرغزار پا ننهاده ای و به اقیانوس بی انتها نرسیده ای ,

 

تا تمامی گنج ها را به اعماق این اقیانوس نسپرده ای,

 

در نخواهی یافت که عشق چیست

 

شده تا حالا ؟

 

شــــــــــده تا حالا دلت همچين بگيره كه ندوني به كجا پناه ببري؟
شده تا حالا تمام وجودت اشك باشه؟
شده تا حالا دوست داشته باشي يه ثانيه ديگه هم نفس نكشي؟
شده تا حالا دنيا به اين بزرگي بشه برات قفس؟
شده تا حالا تا اعماق وجودت بخواي داد بزني؟
شده تا حالا با تمام احساست از زندگي بدت بياد؟
شده تا حالا نتوني به كسي اعتماد كــــــني؟
شده تا حالا همچين كم بياري كه مرگ تو از خدا بخواي؟
شده تا حـــــالا از اوني كه دوسش داري بخواي بگذري؟
شده تا حالا اسم مرگ برات زيبا باشه طوري كه همون موقع تمام نيازت مرگ باشه؟
شـــــــــده تا حالا اه بَشه .... ! ديگه خسته شدم از اين شـــــده ها از اين همه تكرار
راسته تكرار تا ابديت
اما خدايا به فكر جثه بنده خودش هم بايد باشه شايد من نوعي نتونم تحمل كنم اين همه سختي اين همه زجر رو تحمل كنم
چرا بعضي وقتها خدا به ما مي رسه خوابش مي گيره
نمي خوام به خودم اجازه بدم كفر بگم
اما خدا به خدا گريه خودت بسه
بزار منم بفهم زندگي يعني چي؟
بزار بفهمم خوشبختي خنديدن واقعي يعــني چي؟
من خسته ام خسته از اين همه خنده هاي ظاهري
خسته از اينكه همه رو بخندونم اما خودم هيچ ...
امشب دلم خيلي گرفته انقدر كه فكر كنم صدامو خدا تو عرش شنيد
اما نمي دونم جواب منو مي ده يا نه
ديگه از تنهايي داره گريم مي گيره !
ولي خيلي خسته ام به خدا از همه چیز ...

 

Hosted by Tinypic.com

عشق يعني...)

  

عشق يعني سكوت لبهايم
عشق يعني مرگ بيان شاعر
عشق يعني جستجوي چشمان نوجواني
عشق يعني همين يك ، دو قدم تا سكوت
عشق يعني مفهوم همين ژاله سبز
عشق يعني قلم برداري
دست را آزاد كني
و چشمها را بسته
رنگها را در اختيار روحت بگذاري
تا با معنا لمس كند
شايد آسماني سبز ساخت
خورشيدي آبي
و صخره هايي نرم تر از روياها...

(حرف آخر)

  

تا زماني كه تنهايي حرفي نيست اما اگر كسي را يافتي كه با در كنارش بودن به آرامش رسيدي سعي كن كه  هرگز از دستش ندهي و با او عشق را تجربه كني ...

 

 Hosted by Tinypic.com

(اگر فكر مي كني)

 

اگر فکر مي کني که رفتنت باعث شکستنم مي شود

اگر فکر مي کني که از پس رفتنت اشــــــک مي ريزم

اگر فکر مي کني که با نبودنت لحظه هايم خالي مي شوند

اگر فکر مي کني که هر لحظه دلم براي بوسه هايت تنگ مي شود

اگـــــــر فکر مي کنـــــي که بـــــــــي تـــو مـــي ميــــــــرم

بســــيار درســـــت فکــــــــــــــــــر کــــــــــــــــــــــرده اي

خب تو که مي داني نبودنت را تاب نمي آورم

پس بمان...

(عميق ترين درد در زندگي)

 

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاری است.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترين حالــــت شکسته است.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشـــــــنگترين داستان زندگی اســـــت که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشـــــی سپردن قشنگ ترين احــــســاس زندگی است.

عـــميـــــق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجـــــود آدمها و بســــتن چشــــمهاست

 

 

 

 

Just_The_Two_Of_Us...

 

در شهري به نام عشق کوهي است به نام محبت

در اين کوه رودي است به نام صفا

در اين رود آبراهي ميرود به نام وفا

سر انجام اين آبراه به آبگيري ميريزد به نام وداع

Hosted by Tinypic.com

کاش ای تنها امید زندگی

می توانستم فراموشت کنم

یا شبی چون آتش سوزان دل

در لهیب سبز خاموشت کنم!!؟؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در تمام لحظه هایم هیچکس خلوت تنهاییم را حس نکرد

آسمان غم گرفته هیچگاه برکه ء طوفانیم را حس نکرد

آنکه سامان غزل هایم از اوست بی سر و سامانیم را حس نکرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

قصه ء عشق کهنه ام را مو به مو از بر کنی

 

      

 

(حرف آخر)

اگر عاشق شدن يک گناه است

دل عاشق شکستن صد گناه است

 Hosted by Tinypic.com

 

پرسیدند : هنگام غروب خورشید چرا زرد رنگ است ؟

 

گفت : از بیم جدایی

 

 

          Hosted by Tinypic.com
 
 

پرسيدم:عشق چيست؟گفت:آتشي است.

 

 

گفتم:مگر آن را ديده اي؟گفت:نــــه در آن سوخته ام.

 

 
                
 

اگر بعد از مرگم از تو پرسیدند پرسيدند كه: آن وجودي را كه زماني با تو ميديدند كه بود؟

بگو:
دنيايي از عشق بود كه به خاطر حسرت كرانه عشق جوش وخروش ميكرد

بگو:
ديوانه اي بت پرست بود كه بتش را ديوانه وار دوست مي داشت

بگو:
اشك در بدري بود كه به هيچ ديده اي به جز ديده ي من آشيان نداشت

بگو:
بگو براي اندك زماني با من بود وليكن تا آخرين لحظه هايش مي گفت:


                                                                           دوستت مي دارم

 

                             
 
 
 
 
 

         Hosted by Tinypic.com

                         
 
 
             Hosted by Tinypic.com
 
        Hosted by Tinypic.com
 
 
                           Hosted by Tinypic.com
 
 
Hosted by Tinypic.com   
مي خواستم زندگي کنم در را بستند مي خواستم ستايش کنم گفتند خطرناک است مي خواستم عاشق شوم گفتند گناه است مي خواستم گريه کنم گفتند بهانه است مي خواستم بخندم گفتند ديوانه است به راستي سخن گفتم گفتند بيهوده است پس فرياد زدم.................... زندگي را نگه داريت مي خواهم پياده شوم
 
 
                            
 
Hosted by Tinypic.com   
   اي تو شرابه شعرهاي من تو اي گل خيال من اميد من ؟ تو اي در دلم چو ارزو براي من بگو .بگو قسم بخور. به مهر و ماه به لاله ها به بادها به اشكها و اه ها به نغمه ها ترانه به انكه دوستاش داريد ؟ بگو به من كه تركام نمي كني ؟
 
Hosted by Tinypic.com
 

طلوع عاشقان رنگش طلاییست

غروبش لحظه مرگ جداییست

بی قرار

 
 
|+| نوشته شده توسط (نیما) حیدری در دوشنبه هشتم اسفند 1384 ساعت 18:36 |

 

آواز عاشقانه ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد ، کس به داغ دل باغ ، دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
« بادا » مبادا گشت و « مبادا » به باد رفت 
« آیا » زیاد رفت و « چرا » در گلو شکست 
فرصت گذشت و حرف دل ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست  

 

 

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...

 

 

    

 

 

 

 ما به هم بر خورديم

تو براي دل من آن غروب غمگين آن سكوت سنگين
من براي دل تو آن بهار زيبا


تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من به دنبال نگاهت به بلا افتاده


روزها از پي هم , تو جدا از غم و فارغ از غم

من و غم دست به هم از گذرگاه زمان مي گذريم


تو سراپا شادي غرق در نغمه اين آزادي فارغ از سلسله بند نگاهت بودي
دل بيچاره من , در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين
بي خبر گشت اسير


من در انديشه ان فصل بهار در زمستاني سرد ,

 با دلي رفته ز دست زير لب مي گويم


كاش مي شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر من ,

 تو تنها اميد دل نا اميد من
كاش مي شد به تو گفت : تو بمان , دور مشو از بر من ,

 تو بمان تا نميرد دل من
حيف مي دانم من تو همانگونه كه بود آمدنت
در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين
دل مجنون مرا زير پا مي نهي و مي گذري

شاید تو برای دنیا یک نفری

 

   

                        ولی برای یک نفر یک دنیایی

به سراغ من اگر میایید نرم و اهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

 

من که میدانم شبی

عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من

سهل و آسان میرسد

من که میدانم که تا

سرگرم بزم و مستی ام

مرگ ویرانگر چه

بی رحموشتابان میرسد

پس چرا عاشق نباشم

پس چرا عاشق نباشم

من که میدانم به دنیا

اعتباری نیست نیست

بین مرگ و آدمی

قول و قراری نیست نیست

من که میدانم اجل

ناخوانده و بیدادگر

سرزده می آید و

راه فرای نیست نیست

پس چرا؟

پس چرا عاشق نباشم

 

     

     

توی یک جنگل تن خیس کبود یه پرنده آشیونه ساخته بود

خون داغ عشق خورشید تو پرش

جنگل بزرگ خورشید روسرش

توی هوای آفتابی روی درختا می پرید

تنشو به جنگل روشن خورشید می کشید

تا یه روز ابرای سنگین اومدن

دنیای قشنگشو به هم زدن

بسکه خورشیدشو تو زندون سرد ابرا دید

یه دفه دیونه شد از توی جنگل پر کشید

زندگیشو توی جنگل جا گذاشت

رفت و رفت ابرا رو زیر پا گذاشت

رفت و عاقبت به خورشیدش رسید

اما خورشید به تنش آتیش کشید

 

 

    

 

   

پايان تولد
چه با ساده گريستن خويش زاده مي شويم و چه ساده در ميان گريستن ديگران از دنيا مي رويم و ميان اين دو سادگي معمايي مي سازيم به نام زندگي هر که از راه مي رسد گره کوري بر آن مي زند زيرا در واژه نامه يشان ساده يعني حقير

        

یه یادگاری


عشق خواسته ای دیگر ندارد جز تبلور خویش.بگذارید که در دوستی و محبت منظوری خاص نباشد . تنها روح دوستی را عمق ببخشید. عشق آن شراب مقدسی است که خدایان از قلب خود می گیرند و درون قلب انسانها می ریزند                
                                                        
 ghoroobe zendegi
آنچه که دیدگانت به تو می گویند را باور مکن، هر آنچه را که می توانی ببینی محدود است، با ادراک خود بنگر، آنچه را که آموخته ای بشناس و تو می توانی پرواز را بشناسی.
نمی دانم چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی که آزاد است، در حالیکه تنها قانون واقعی آن است که به آزادی منتهی شود...
قانون دیگری وجود ندارد...

"گوش کن
دورترین مرغ جهان می خواند...
پلکها را بتکان
کفش به پا کن و بیا
چشم تو زینت تاریکی نیست"

خدایا
به هر کی دوست می داری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر کس که بیشتر دوست می داریش بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است!

 

کاشکی می شد

کاشکی می شد یه بار دیگه پاتوی دنیا بذارم

یواشکی رو خنده هات پا روی فردا بذارم

کاشکی می شد ایندفعه از عاشقی بویی نبرم

حسرت با تو بودنو . به نرخ خونم نخرم

کاشکی که اینبار لااقل تو واسه من گریه کنی

گلهای سرخ عاشقی رو . تو به من هدیه کنی

من از تو دارم یه بغل خاطره های خوب و بد

اما از بی تفاوتیت جونم داره می یاد به لب

کاش که می شد صداقتم ایندفعه مال تو بشه

تا ببینی که قلب من چقدر تو سوزو آتیشه

دوباره هم اگه بیام می خوام اسیر تو نشم

کنیز بی ولایت و مرید دین تو نشم

کاش کی که اینبار نبینم دیگه کسی به اسم تو

می یاد تو سرنوشت من قلبو هم می خواد گرو

    

  نــــــــیـــــــــــاز

 

راس راسی چه تلخه بی توروزارو به شب رسوندن

                                                        معنی فاجعه میده لحظه های بی تو بودن

چه قشنگه تورودیدن چه قشنگه تورخواستن

                                                       چه صفایی داره امشب ازقشنگیات سرودن

وقتی که پیش توبودم حس می کردم روی ابرام

                                                          انگاری در بهشت و واسه ی مامی گشودن

مث یه بت می پرستم تورو مست وعاشقونه

                                                             واسه من مث نیازه تورودیدن وستودن

باتوهیچی کنم ندارم برق شادی توچشامه

                                                              پس نروتا قصه مون وهمه ی دنیا بدونن 

         

                ای عاشقای شهر من ماهممون مثل همیم

   زخمی عشقیمو همش منتظره یه مرهمیم

 

 برای گریه کردنا  همش پی بهونه ایم       

 ای عاشقا...ای عاشقا...ما هممون دیوونه ایم

 

شب تا سحر...صب تا غروب توفکره دل داریمو بس!

 به عشق اون بیداریم وکی فکره ماها باشه پس؟

 

تاکی باید غصه و غم خوراکه سفرمون باشه

تاکی باید زمونه با ما هانامهربون باشه

 

آخرش این دل میمیره ازین همه حسرت و غم

غصه هامون یه  آسمون شادی هامون اما چه کم

اوني كه از همه شيرين تره رفته
جاي خاليش تو خونه سبز شده رفته
اوني كه از همه بهتر واسه من بود
منو تنها با خودم گذاشت و رفته
اوني كه اسمش تو قلب من نوشته
واسه هرچي خاطرست مثل فرشته
تني كه بهارعشق و با خودش داشت
مث پاييز اومد و با برگا رفته
اوني كه مثل فرشته واسه من عشق و نوشته
واسه ياداي گذشته جاي شيريني گذاشته
ديگه رفته ديگه رفته ديگه رفته
  

کاش تو قحطی شقایق بشینیم توی یه قایق

بزنیم دل رو به دریا من و تو تنهای تنها

 
 

ای کاش چونان شمع میتوانستم بر بالینت بسوزم تا به تو گرمی بخشم

چونان پروانه دورت بگردم تا از تو پرستاری کنم

وچونان بلبل عشق را برایت بسرایم که دردها و غمها فراموش شود

ولی افسوس

شمعی دور از توام که سوختنم را فایده ای نیست

پروانه ای که میگردم ولی بیهوده

و بلبلی خاموش که باید سکوت کند

 

 

 
 

 من عشق را در تو

تو را در دل

دل را در موقع تپیدن

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 

 

من / عشق

پاك                  يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                     من

باختن                                                            عشق

جان                                                                          يعني

زندگي                                                                               ليلي و

قمار                                                                                  مجنون

در                           عشق يعني ...         شدن

ساختن                                                                                   عشق

دل                                                                                       يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                       آميختن                                           افروختن

يعني                              به هم        عشق                             سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                        كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

اسرار     يعني

|+| نوشته شده توسط (نیما) حیدری در یکشنبه یازدهم دی 1384 ساعت 12:54 |

 

    

 

 


بی تو هرگز

بی تو دلم هميشه تنگ است ، بی تودنيا برايم سوت و كوراست

بی تو شبم بی مهتاب است ، بی تو ستاره آسمان تاريك دلم خاموش است

بی تو زندگی بی مفهوم است ،بی تو عشق و عاشقی در دلم دوراست

بی تو هوای دلم هميشه ابری است ، آسمان چشمانم هميشه بارانی است

بی تو زندگی برايم عذاب است، گلهای باغ دلم همه خشك و بی جان است

بی تو دريای دلم كويری تشنه و خشك است ، آسمان آبی قلبم تيره و تاراست

بی تو عشق از خانه دلم فراری است و طاغچه خانه دل هميشه خالی است

بی تو آرزويی ندارم در دلم ، و تنها آرزويم از خدای خويش بودنت در كنارم است

بی تو غروب ها برايم جهنم واقعی است ، و سحرگاه طلوع خورشيد دلم خيالی است

بی تو  مجنونم ، بی تو موجودی پوچم ، بی تو جاده زندگی ام بن بست است

و پرنده های آشيانه قلبم همه بی آوازهستند بی تو وجودم در اين دنيا بی ارزش است

و نامم در كتاب زندگی خط خورده وفراموش شده است

بی تو ديگر مجالی برای زندگی دوباره نيست

آرزوی قلبم مرگ است

                                   

       

                           من بودم و غروبی سرخ که نشان از تاريکی تلخی داشت

                           به ذهنم فشار آوردم تا تو را به خاطر آورم

                           ولی هر چه سعی کردم به ذهنم هم نيومدی

                           همان لحظه که خورشيد خانم داشت می رفت

                            به خاطرم اومد که تو تمام هستی من بودی

                            و لی نميدانستم که به زيبا یهای دنيا نبايد دل بست

                            به تويی که زيبايی محض بودی

                            آنروز غروب عشق من بود

                             من فهميدم که وعده گلرخان وفايی ندارد

                             شکوه هايی که از تو داشتم به فراموشی سپردم

                             و گفتم که بايد او را زخاطر برد

                              خورشيد رفت و شب امد

                              ولی من هنوز روز را نديده ام

                              اگر هر غروب طلوعی دارد

                              ولی اين غروب طلوعی ندارد 

                              حالا ديگر من مانده ام و يک دنيا تاريکی

                              غروب عشق اگر غمگين بود

                               ولی برایم دوست داشتنی بود    

                      
 

                  

                  

                         بنام  تک نوازنده گیتار عشق

زندگی

           همیشه بهار نیست گاهی ابر خزان بر آن سایه میزند

           و باوفاترین یاران را  از هم جدا میکند اما....................

زندگی

           مانند عشقی است که با نگاهی آغاز میشود و با لبخندی

           اوج میگیرد و با اشکی پایان می یابد.................

                           

             

هروقت اشکهایم سرازیر می شود تورادرآنها می بینم

پس هیچ گاه آنهارا پاک نمی کنم تا همیشه توراببینم

 

   می دانم دو چشمانت را فریب وزیباست 

   اما نمی دانم شراب گناه خود را به چشمان چه کسی خواهی ریخت

   می دانم لبانت بوسه طلب و هوس آلود است

    اما نمی دانم شهد لبانت را چه کسی خواهد نوشید

    می دانم که دستانت چون یاس سفید خوشبوست

    اما نمی دانم انگشتان زیبایت دست کی را خواهد فشرد

    می دانم اندامی هوس بار داری اما نمی دانم که در آغوش

    هوس انگیز تو کلام خوشبختی را در جای خواهد داد

     وباز می دانم که از جانم بیشتردوستت دارم

 


طرح زیبا

|+| نوشته شده توسط (نیما) حیدری در دوشنبه نهم آبان 1384 ساعت 9:16 |

 

من كه مي دانم شبي عمرم به پايان مي رسد      نوبت خاموشي من سهل وآسان مي رسد                        من كه مي دانم تا سرگرم بزم و مستي ام             عمر ويرانگر بي رحم وشتابان مي رسد                             پس چرا عاشــــــــق نباشم؟؟؟؟؟؟

تحمل کردن زیباست

تحمل کردن زيباست

اگر قرار باشد روزی به تو برسم

 

انتظار اسان است

اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم

 

زندگی شيرين است

اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم

 

مشکلات حل می شود

اگر قرار باشد روزی به پای تو بميرم

 

لطفا فوتم نکن؛می خواهم در سينه ی تو تمام شوم

 

اشک ها همه به لبخند تبديل می شود

اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم

 

و لبخند ها دوباره به اشک

فقط اگر ببينم خيال رفتن داری

 

زنگيم می سوزد اگر بفهمم روزی از من دل گير شده ای

 

اما بدان دوستت دارم

از پشت اين همه فاصله

از پشت اين همه حرف

                                    دوستت دارم

                                                         اگر باور کنی


بی تو هرگز

بی تو دلم هميشه تنگ است ، بی تودنيا برايم سوت و كوراست

بی تو شبم بی مهتاب است ، بی تو ستاره آسمان تاريك دلم خاموش است

بی تو زندگی بی مفهوم است ،بی تو عشق و عاشقی در دلم دوراست

بی تو هوای دلم هميشه ابری است ، آسمان چشمانم هميشه بارانی است

بی تو زندگی برايم عذاب است، گلهای باغ دلم همه خشك و بی جان است

بی تو دريای دلم كويری تشنه و خشك است ، آسمان آبی قلبم تيره و تاراست

بی تو عشق از خانه دلم فراری است و طاغچه خانه دل هميشه خالی است

بی تو آرزويی ندارم در دلم ، و تنها آرزويم از خدای خويش بودنت در كنارم است

بی تو غروب ها برايم جهنم واقعی است ، و سحرگاه طلوع خورشيد دلم خيالی است

بی تو  مجنونم ، بی تو موجودی پوچم ، بی تو جاده زندگی ام بن بست است

و پرنده های آشيانه قلبم همه بی آوازهستند بی تو وجودم در اين دنيا بی ارزش است

و نامم در كتاب زندگی خط خورده وفراموش شده است

بی تو ديگر مجالی برای زندگی دوباره نيست

آرزوی قلبم مرگ است

 

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگامبا آن اوج میابد.

(عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد.اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست.) 

this is love

   

 

|+| نوشته شده توسط (نیما) حیدری در سه شنبه هجدهم مرداد 1384 ساعت 9:5 |

                

روح خاموش

  

 

.: هیج ... :.

 

  

 

سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیره  ،  گرفتاره
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بد تر نشه رسوایی ما
که تنها تر نشه تنهایی ما

که کاره ما گذشته از شکایت
هنوز هم پایبندیم در رفاقت
میریزه تو خودش دل غصه هاشو
آخه هیچ کس نمیخواد قصه ها شو

کسی جرمی نکرده گر بما این روز ها عشقی نمی ورزه
بها یی داشت این دل بیشتر ها که در این روزا نمی ارزه

سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره


 

 

.: سرکوب عاطفه ... :.

 

       

دروود .... عاطفه یه چیزه و عقل هم یه چیزه دیگه .... هرگز نمی شه این دو را با هم موافق و یار دونست !! به همین خاطر هم هست که بعضی از مواقع حسابی قاطی می کنم .... اعصاب هم که به هم می ریزه دیگه خر بیار و باقالی بار کن !!! شاید بگم برای من عاطفه زیباترین حسم بوده و هست ولی تازگیها به درست و غلطش شک کردم !!!! دیگه نمی تونم به راحتی بهش اعتماد کنم ، چون می بینم دارم از عاطفه جهت ارتباط با بقیه استفاده می کنم ولی جواب رو با عاطفه نمی گیرم !!!؟؟؟ بعضی دارن برام فیلم بازی می کنن و فکر می کنن ..... بعضی هام خرده شیشه دارن . تعصب و نادونی خوب نیست .... اگه بری خارج کشور یه جورایی عاطفه رو گذاشتن کنار  ، نمی گم با عقل اما با حرف و ارتباط متقابل ، نه چشم و هم چشمی و اینا !!! این به نظر من یه نکته مثبته و باعث پیشرفت و کاهش سرکوب شخصیت میشه ، باعت می شه آدم خودشو گول نزنه و دنبال مسائل حاشیه ای نره  ... اما کو گوش شنوا دو روز تفکر اینطوریه ، روز سوم همه چیز با یه حرف ساده ، آره ساده و تک کلمه ای  می ریزه به هم ؟؟؟!!!!

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم كشانده بود
رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا
 با اشكهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم كه نا تمام بمانم در این سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
 رفتم ‚ مگو ‚ مگو كه چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود یكباره راز ما
رفتم كه گم شوم چو یكی قطره اشك گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم كه در سیاهی یك گور بی نشان
فارغ شوم كشمكش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
 از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم
مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خویش
در دامن سكوت بتلخی گریستم
نالان ز كرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم كه لایق تو و عشق تو نیستم
.

|+| نوشته شده توسط (نیما) حیدری در چهارشنبه پنجم مرداد 1384 ساعت 15:34 |

: نويسنده وبلاگ
حيدري
: آيدي من
eshgh_vaghe_zendege_zeba@YAHOO.COM
: آدرس وبلاگ
WWW.t4.BLOGFA.BLOGFA.COM
عشق بازمان فراموش مي شود زمان هم با عشق فراموش مي شود
به آن چه که گذشت غم نخور به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن 
هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کسی امکان دارد عاشق لبخند تو باشد
! هرکه اميدش بيشترعمرش بيشتر
در ضمن نظر در مورد وبلاگ يادتون نره
* پــــــــــــــــا يـــــــــــا ن *